سیستان و بلوچستان

وقتی از بچه های مدارس تهران، می پرسیدم، می خواهید چه کاره شوید؛ با اندوه، با حسرت می گفتند، می خواهیم پزشک شویم؛ اما این بچه ها، نه اندوهی داشتند، نه آرزوی بزرگی، این بچه ها با خنده و شادی می گفتند، می خواهیم معلم شویم!

رویکرد امروز در مدرسه حضرت سلیمان زاهدان، من زندگی آموختم؛ بچه ها صبحانه نخورده بودند، بهترین آرزوهایشان بستنی و موز خوردن یا دوچرخه داشتن بود؛ مدرسه آب نداشت، بچه ها تشنه از دم تانکر آب بر می گشتند؛ روزی چند بچه از گرسنگی برمی گشتند خانه اما میان اینهمه رنج زندگی آموختم؛ وقتی از بچه های مدارس تهران، می پرسیدم، می خواهید چه کاره شوید؛ با اندوه، با حسرت می گفتند، می خواهیم پزشک شویم؛ اما این بچه ها، نه اندوهی داشتند، نه آرزوی بزرگی، این بچه ها با خنده و شادی می گفتند، می خواهیم معلم شویم! معلمی که در محرومیت کمتر از خودشان نبود؛ این بچه ها در اوج تبعیض بودند، در اوج بی کسی و بی صدایی، اما غم و حسرت آن آرزوهای بزرگ بچه های شمال شهر تهران را نداشتند؛ گرسنه بودند، اما می خندیدند، صدا نداشتند، اما حسرت زده نبودند، پول نداشتند، اما آرزوهای بزرگ از پول و ماشین و خانه نمی پروردند؛ وقتی برایشان بستنی خریدم، به آرزویشان در یک آن رسیدند، چیز دیگری نمی خواستند؛ و اینجور بود که من در مدرسه سلیمان زاهدان، زندگی را، شور را، بی آرزویی را، بی حسرتی را در اوج فقر و تبعیض لمس کردم؛ من می گویم : ما باید تبعیض را برداریم، به این بچه ها و حس و زندگی شان نزدیک شویم، نه بخاطر آنها، بخاطر خودمان، که ما هم زندگی و شادی و شور واقعی را لمس کنیم؛ بیایید تبعیض را برداریم، تا زندگی از مدرسه سلیمان به کل ایران، سرایت کند؛ می شود؟

سید مجید حسینی _ عضو هیات علمی دانشگاه تهران

برچسب‌ها

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 8 =

پربازدیدترین

آخرین اخبار

پربحث‌ترین